اینجا آرامگاه نفس های کهنه من است ...

مطالب پیشنهادی از اینجا آرامگاه نفس های کهنه من است ... | نویسنده: آراد یوسفی

همسایه ی ناز نازی لوس

- زنگ میزنه حوصلم نمیشه برم دم در، پس در رو باز نمی کنم. -فردا عصرش باز دینگ دینگ .... -در رو باز می کنم. همسایه ی جدیده.یه زنه ناز نازی لوسه بی مزه با یه صدای لوس تر از خودش میگه سلام ، خوبین ؟ -ممنون.بفرمایید؟ -ببخشید می خواستم بگم این روغن رو بگی...

ادامه مطلب

عشق

بهترین لحظه عمرم بوسیدن تو ست... بهترین جای دنیا اغوش گرم توست... دوستت دارم عشق جان...بشدت .......

ادامه مطلب

گل فروشی

سرده..نفسم بند می یاد.حس می کنم قلبم در حال یخ زدنه ... از تاکسی پیاده می شم .میرم داخل ...چه هوایی داره گل فروشی .دیدن گل ها لذت خاصی داره .انتخاب گلم لذت خاصی داره اون هم برای عزیزترین ها .. -خب خانوم چی انتخاب کردین؟ من: به نظرتون این دونوع گل کنار هم قشنگ می شه؟ -آره البته فک کنم قرمزه اون یکی قشنگ تر باشه . -اهان.اسمشون چیه ؟ یه اسم خارجی مارجی میگه که تو ذهنم نمی مونه. -خب پس از این دو نوع...

ادامه مطلب

تولد

به وبلاگ اینجا آرامگاه نفس های کهنه من است ... خوش آمدید ، امیدوارم مطالب ما برای شما مفید باشد اینجا آرامگاه نفس های کهنه من است ... که اگر بیدار شوند نفس گیرند لعنتی ها ...ibs...

ادامه مطلب

بهترین حس...

بهترین حسِ امسال 4شنبه ها ظهره که میای خونه و انگار که از شنبه تا امروز رو صخره نوردی کردی و الان می خوای یه دلِ سیر استراحت کنی ... میری یه غذای تپل درست می کنی ،یه دلِ سیر می خوری و میای تو رختخواب ، کشِ موها تو باز می کنی و سرتو میذاری رو بالشت و پتو را می کشی رو سرت و اینقدر می خوابی که وقتی بیدار می شی نمی دونی الان چند شنبه است صبحه یا شبه ؟؟ اصلا من کی خوابیدم ؟؟؟ و خلاصه دو روز رو در راح...

ادامه مطلب

فال قهوه

همه نشستن دورش ، قهوه می خورن و می رن تو صف ...اونم با دقت تو فنجونا خیره می شه و تعریف می کنه و تعریف می کنه ....خندم می گیره ، عقب نشستم ، نگاهش می کنم .... مونا همکلاسی دوران راهنماییه..بعد از یه سال تو این مهمونی دوستانه دیدمش .. بعد یه ساعت ظاهرا همه فال گرفتن . به من نگا می کنه .. می گه بیا جلو ببینم ... -زیاد گریه می کنی ؟ -نه -عاشق کسی هستی؟ -نه -یه نفر هست که اول اسمش ... هست - دیگه خندم...

ادامه مطلب

بهار نو مبارک....

سال نو همه مبارک.کاغذ،قلم،وبنویسیم…ازسرخط؛نام تک تک کسانی که آمدند وماندند،وشدند دلیل لبخندهایمان،بهانه حال خوبمان...رویشان حساب کردیم وحسابی سربلندمان کردند،پشت و رو یکی بودند،ادعا نداشتند،دوست داشتنشان را ثابت کردند،ما را برای خودمان می خواستند، اینها را نگه دارید!وجودشان را تمدید کنید...تا جایگزین تمام آنهایی باشند کهکه فقط حرف زدند ودر عمل شرمنده مان کردند... تصمیم گرفتم از این به بعد اتفاقات...

ادامه مطلب

پیشواز

امروز یک اردیبهشته و من 30 روز دیگه که برم سرکار بعد به مدت سه ماه تعطیلم و خب البته بدون حقوق..... و فقط بیمه. از الان رفتم پیشواز و ناراحتم ، چون تعطیلی حالمو بد می کنه ...چون تبدیل می شم به : افسرده ترین دختر جهان آره افسرده ترین ... یاد تعطیلات عید که میفتم بیشتر حالم بد میشه که اگه قرار باشه این سه ماهم هم اینطور باشه واقعا داغون می شم..چون هم به حقوقش نیاز دارم هم بیکاری دیونم می کنه. اصلا...

ادامه مطلب

همسایه ی ناز نازی لوس

- زنگ میزنه حوصلم نمیشه برم دم در، پس در رو باز نمی کنم. -فردا عصرش باز دینگ دینگ .... -در رو باز می کنم. همسایه ی جدیده.یه زنه ناز نازی لوسه بی مزه با یه صدای لوس تر از خودش میگه سلام ، خوبین ؟ -ممنون.بفرمایید؟ -ببخشید می خواستم بگم این روغن رو بگیرین و بزنید به درخونه، آخه تا صبحا می رین من از صدا به هم خوردن درتون می پرم بالا. -یکم نگاش کردم و گفتم : فعلا که نمی تونم حالا بعد می زنم. -می خواین...

ادامه مطلب

اینجا دارالمجانین است ...

می گه اینجا همه همینطورن فقط زیرآب زنی میگم بعضی وقتا فک می کنم حق ما هست بریم بهشتا چون ذاتمون مثل اینا کثیف نیست میگه گفتم که بهت اینجا همه اینکارن تو هم مثله خودشون رفتار کن. از صب که وارد مدرسه میشم پیرمرد روان پریشی رو میبینم (همون اقای موسس) که با صداهای فریاداش چند بار در طول روز می پرم بالا و پر از استرس میشم.اون یه مرد عصبی و روانپریشه که حرف عادیش هم با فحش و داده و کتک کاریه . ازهمون اول صبح اونجا نشسته و بااخم به همه نگاه می کنه و منتظره یه نکته بگیره و شرو کنه... وقتی زنش (خانم موسس ) هم باشه که دیگه هیچی.. یه روز تو تابستون که از صدای فریادش سر مدیر یه لحظه حس کردم ایست قلبی شذم. و اما مدیر که به خاطر دعوا هاشون چند وقته مدرسه نمیاد و وقتی بهش زنگ میزنی جواب نمیده. و اما خانم ج...

ادامه مطلب

دوست....

دوست عجب امنیت خوبی ستمی توانی با او خود خودت باشیمی توانی درد هایت را- هر چقدر ناچیز هر چقدر گران - بی خجالت با او در میان بگذاریاز عاشقی هایت بگوییاز حماقت هایتدوست انتخاب آزاد توست، اختیار توستنامش را در شناسنامه ات نمی نویسندنامت را در شناسنامه اش نمی نویسنددوست عرف نیست ، عادت نیست ، معذوریت نیست دوست از هر نسبتی مبراستدوست سایگاه آرامی ست تا خستگی ات را با او به فراموشی بسپاری! هر وقت دوست داری در آغوشش بگیری ، بی هر مناسبتی بوسه بارانش کنی ،شانه هایش را با بی سر و سامانی ات سهیم کنی، اشک هایت را با نوک انگشتانش محو!دوست چیز دیگری ست ........ تقدیم...

ادامه مطلب

سال 94 چگونه گذشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من در مقابل تو سکوت کردم و تو روز به روز هارتر شدی...

من به حمل کردنِ دلخوری ها در سکوت و حل نکردنِ آزردگی ها عادت دارم ......... وقتی در مقابل بی ادبی آدمها سکوت کنی و فقط درونت بریزی تو روز به روز ضعیف تر میشی و اونا روز به روز هارتر......

ادامه مطلب

پدر

پانسیون

روزهای من...

می گه : خوشم میاد هر روز با انگیزه پا میشی و میری مصاحبه میگم تو هم بخواب هم اتاقی جان میگه :نه واقعا تا حالا چند جا رفتی ؟ نگا میکنم به ساعت ...نیم ساعت دیگه وقت دارم برم دفترچه کوچیک یادداشتم رو باز می کنم ..1 2 3 .......108 میگم شمردم میگه خب 108 جا زنگ زدم و حداقل نصفشم رفتم مصاحبه میگه : گفتم که با انگیزه ای ..می خنده .. می خندم و میره زیر پتوش . جالبش اینجاست که از بین این 108 جا زنگ و تقریباً نصف مصاحبه کلاً سه چهار جا بهم گفتن بیا مورد اول : یه پسره مدیر عاملش بود که اول گیر داده بود چرا ازدواج نکردی و اینکه راستشو بگو سابقه ازدواج نداری ؟؟؟و بعدم گفت باید تا 9 شب...

ادامه مطلب

در اغوش نور 1

خیلی اوقات افکار خلاقانه ای که در این دنیا داریم نتیجه الهامات نادیده است ...خیلی از اختراعات مهم ما و حتی ترقی تکنولوژی اول توسط ارواح نابغه در عالم ارواح خلق شده اند ، بعد افراد روی زمین الهام یافته اند که ان اختراعات را روی زمین بسازند من متوجه شدم که زنجیره ای فعال و حیاتی بین عالم ارواح و عالم فانی وجود دارد و ما برای ادامه زندگی به ارواح درآن سو نیاز داریم. هنگام دیدن برنامه خلق کاینات با خوشحالی سرود خواندیم و پر از عشق الهی شدیم .... از دیدن رشدی که می توانستیم روی زمین داشته باشیم و پیوندهای شادی بخشی که می توانستیم با دیگران داشته باشیم پر ا...

ادامه مطلب

سرقلمی تنفرانگیز...

روز اول مهره ...همه مامان بابا ها با بچه ها اومدن خیلیم نگرانن ...همون اول صب یکی شروع کرده بود به گریه کردن مامانشم از اون ور چشماش حلقه اشک بود .وای خدای من چه رمانتیک ... یاد اول مهر خودم افتادم ....یاد اون مانتوی طوسی که ازش متنفر بودم...بله خاله کوچیکه که اون موقع ها در دیار شوهرشون زندگی می کردند بقول خودشون برام سرقلمی خریده بودند ...یعنی دوخته بودند....من تو صف به همه نگا می کردم دلم می خواست مانتو شلوار منم یک رنگ باشه اما از اونجایی که خاله جان فقط مانتو سرقلمی داده بودند و پدر خسیس هم حاضر نبود برام مانتو بخره چون اونو داشتم ، مجبور شدم یه شلوار یه رن...

ادامه مطلب